یک ریال هم برای تبلیغات در اینستاگرام هزینه نکن مگر اینکه اینطور تبلیغ میکنی

 

برعکس بقیه مردم من وقتی به پست های تبلیغاتی در اینستاگرام بر میخورم با اشتیاق بیشتری از بقیه پست ها آن را باز میکنم.

و به جرعت میتوانم بگویم که ۹۹ درصد تبلیغاتی که در پیج های ایرانی دیده ام اشتباه هستند.

کسانی که محصول را میخرند مردم هستند ولی کسانی که کار تبلیغ نویسی این پیج هارا میکنند در باره تنها چیزی که صحبت نمیکنند مردم هست !

 

 

 

این تنها دو نمونه از افتضاحات تبلیغاتی ای است که صاحبان پیج های فروشگاهی به بار آورده اند.

و کاملا مشخص است که آن شخصی که این متن تبلیغ را نوشته از علم تبلیغ نویسی تقریبا هیچ چیز نمیداند.

 

اگر میخواهید یک افتضاح تبلیغاتی دیگر به بار بیاورید کافی است از این جملات استفاده کنید..

  • ما بهترین فروشگاه اینترنتی در سطح وب هستیم
  • ما بهترین کیفیت ممکن را عرضه میکنیم
  • اجناس ما پائین ترین قیمت را دراند
  • ما
  • ما
  • ما
  • ما…

 

اینکهه شما بهترین و یا ارزان ترین پیج فروشگاهی در سطح وب هستین کمترین ارزشی برای مشتری ندارد.

تنها دلیلی باعث میشود مشتری خرید کند چیست ؟

قبل از پاسخ دادن به این سوال بگذار یک داستان برایت تعریف کنم..

 

ساعت ۸ صبح است و ملینا هنوز در تخت خوابش غلط میخورد ، کل شب خواب به چشمانش نیامده است.

دیشب یکی از دوستان صمیمی میلنا به او زنگ زده و او را به یک مهمانی دعوت کرده است..

به سختی از تخت بلند میشود و مشغول به سرو سامان دادن به اتاقش میشوند

 

دعوت به این مهمانی…

از طرفی اورا خوشحال کرده و از طرفی استرس حضور در این مهمانی را دارد

چون قرار است ادوارد ، مردی که عاشقانه اورا دوست دارد در این مهمانی شرکت کند

 

همچنان مشغول به جمع و جور کردن خانه اش است که یک دفعه با تعجب از خود میپرسد : خدای من !! امشب چی بپوشم؟!

به سراغ کمد لباس هایش میرود و هیچکدام را مناسب مهمانی امشب نمیداند

با خود میگوید : اگر با این لباس ها به مهمانی امشب بروم ادوارد حتما به من میخندد!

 

تصمیم میگیرد لباس تازه ای بخرد.. به مرکز شهر میرود تا بتواند لباس مناسبی برای امشب تهیه کند

در مغازه های بسیار ، لباس های بسیار بر تن میکند ولی هیچکدام را نیمپسنند..

داخل هر مغازه ای که میرفت ۲۰ دقیقه وقت هدر میداد و در نهایت با دست خالی بیرون میامد..

خدای من !! فکر کنم باید قید مهمونی امشب و بزنم !!

 

برای آخرین بار وارد یک مغازه دیگر میشود و شانسش را برای آخرنی بار امحان میکند

در بین لباس های آن مغازه یک مانتو چشم او را گرفت

 

از مرد جوانی که صاحب آن مغازه بود پرسید : این مانتو قیمتش چقدر است ؟

وآن مرد جوان با لبخندی جواب داد : قیمتش مهم نیست چون فکر میکنم با آن مانتو دل هرکس را که بخواهی میتوانی ببری !

 

و بعد از کمتر از ده دقیقه از مغازه خارج شد ! با دست پر و لبخندی بر لب !

سوار ماشینش شد و صبح بعد از مهمانی با نوازش های ادوارد بر روی گونه اش از خواب بیدار شد..

پندی که میتوانی از این داستان بگیری اینکه : مردم تنها در صورتی خرید میکنند که آن چیزی که دوست دارند را بهشان بدهیم..

 

وقتی شما راجب جنس محصول و یا از اینکه این محصول از کدام کشور آمده است صحبت کنید ، تصویری که درذهن مخاطب نقش میبندد : این شلوار از کشور ترکیه و استانبول میاید ؟ خب به من چه ! من دارم به این فکر میکنم که چطور امشب خوب به نظر بیایم ، نه چیز دیگر..

 

طبیعتا مانتوئی که ملیسا خریده بود نقشی در به دست آوردن ادوارد نداشت ، شاید با لباس دیگری هم میتوانست خیلی بهتر اینکار را انجام دهد

ولی جمله ای که فروشنده گفت باعث شد که تصویر سازی زیبایی در ذهن ملیسا نقش ببندد !

 

تصویری در کنار ادوارد دقیقا با همان لباس..

و وقتی شما این تصویر سازی را شکل دهید مشتری با تمام وجو خواهد گفت : من این را میخاهم !!

 

پس برای اینکه محصولت را بخرند ابتدا بدانی دقیقا چرا یان محصول را میخواهند و بعد همان چیزی را بگویی که دقیقا بخاطر آن وارد فروشگاهت شده اند.

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *